علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

روزانه های علی جونم...

سلام نانازم عزیزمــــــــــــــــ هفته پیش هوا یه خورده خوب بود که گفتیم به سر بریم شهرستان خونه بابابزرگ بابایی که تو مسیر هم یه سر رفتیم باغ پدر جون هواش عالی بود آفتاب دراومده بود یکی دو ساعت اونجا بودیم چه کیفی داد چایی آتیش تو اون هوا ولی همین که راه افتادیم بریم شهرستان هوا سرد شد جاده از مه شدید اصلا دیده نمیشد هم خوشگل بود هم ترسناک آخه جادش کلا پیچ پیچیه همین جوریشم آدم وحشت میکنه چه برسه تو اون هوا خلاصه رفتیم دو روز موندیم ولی به خاطر برفی که می اومد خونه موندیم وباز اومدیم خونه آخه هوا خیلی سرده و سوز داره به شدت از وقتی هوا سرد شده مواظبت هستم که سرما نخوری نمی خوام بیرون بریم که خدایی نکرده مریض نشی ولی چند روز پیش خیلی ...
15 بهمن 1392

بدون عنوان

  سلام پسر خوشگلم سه شنبه علی رضا جون اینا اومده بودن تبریز تا جمعه هم تبریز بودن تو این چند روز هم با رضا جون بازی می کردی درسته علی رضا ماشالا واسه خودش آقایی شده ولی چون همدیگرو خیلی دوست دارین باهات بازی  میکنه ... عزیزم این چادر و ظرفهارو هم بابای علی جون برات خریده که شده اسباب بازی های محبوب تو که همش با اونا بازی میکنی به قول خودت (مرسی بابای رضا جون) البته اینم بگم مامانی بیشتر از تو عاشق این ظرف ها شدم آخه یاد بچگی های خودم میندازه وای موش موشک مامان بخورمت من... ...
15 بهمن 1392

عکس...

سلام نخود چی مامانی بازم اومدیم با کلی عکس و چون درهم هستن و هرکدوم مال روزهای متفاوته توضیحاتشو زیرشون مینویسم... این عکس های روزیه که اتاق تکونی کردیم و شما کلی تو مرتب کردن اتاقت بهم کمک کردی مرسی گلم یه روز که حاضر شدیم بریم بیرون... عسلم هر موقع که بابایی وقت کنه اولین جایی که میبرتمون لاله پارکه آخه هم خودش هم شما عاشق شهر بازیش هستین اینم بگم به نام شما پدر و پسر به کام مامانی عزیزم یه روز هم با دختر داییم قرار گذاشتیم به یاد موقعی که مجرد بودیم بریم یه شب بمونیم خونه مادر بزگم که خیلی بهمون خوش می گذشت این سری هم شما و آیشن جون باهم بازی کردین و ماهم کلی حرف زدیم و یا...
29 دی 1392

بعد از تاخیر‌ چند روزه...

ســــــلام دوستای خوبم و پسر نازنینم ببخشید که چند وقتی نبودیم .... گلم علت اصلی اینکه چند روزی غایب بودیم تموم شدن شارژ نتمون بود ولی من تمام اتفاقاتی که افتاده رو یادمه که یکی یکی مینویسم برات .... پسملی گلم تقریبا دوهفته پیش به طور اتفاقی ساعت 12:30نصف شب تصمیم گرفتیم بریم تهران چون چند روزی بابایی تعطیلی داشت گفت خونه بمونم دلم میگیره و این حرفا که ماهم از خدا خواسته زودی ساکمون رو بستیم و راهی شدیم قربونت برم که تا دم در خونه خوابیدی تا برسیم خونه علی رضا جون اینا ... چهار رئز موندیم که خیلی خوش گذشت بهمون مخصوصا شما که اصلا غربتی خجالتی و... خبری نیست و تا تونستی آنیش سوزوندی عکس از مسا...
29 دی 1392

یلدا مبارک....

سلام دوستای خوبم و سر خوشگلم شب یلداتون مبارک... گلم این سومین  شب یلداییه که کنارهمیم و امسال هم مثل سالهای پیش که یه جا جمع میشیم و خوش میگذرونیم امسال هم خونه مادر جون بودیم که مامان جون اینا و کلی مهمون دیگه هم دعوت بودن که خــــــــــــــلی خوش گذشت بعد اینکه شام رو خوردیم یه پارچه پهن کردیم و کلی خوراکی های رنگاوارنگ که اگه شب هم تموم بشه خوراکی ها تموم شدنی نیست بگو بخند و بازی دورنا (داورنابه ترکی) بازی کردیم از سمت راست خاله فاظمه علی جونم پدرجون دایی بابا  باباجون پسرعمه بابا  دایی مهدی تا تونستی شیطونی کردی قربون دهن شکلاتیت بشــــــــــــــــــــــ...
1 دی 1392

علی جونم آقا شده...

سلام گل من... عشقم امروز دو هفته ای میشه که دیگه شیر نمی خوری و آقا شدی.... عزیزم یه روز که از خواب بیدار شدیم دیدم سراغی از می می نگرفتی منم گفتم بزار یه چسب بزنم ببینم عکس العملت چیه اینجوری بعد کمی بازی کردن اومدی گفتی مامان می می همیشه با این لحن شیر میخواستی .. بعدمن بهت گفتم که مامان اوف شده و کمی هم توضیح دادم که چون شما دیگه بزرگ شدی و نباید شیر بخوری مثل یه پسر بزرگ  و فهمیده به حرفام گوش کردی الهی قربون پسر فهمیدم بشم من ... نمسم اینجا هم اولین باره که خودت رفتی و رو تختت خوابیدی بدون شیر خوردن آخه همیشه عادت داشتی می می بخوری بعد بخوابی ... الهی من دورت بگردم نمی دونی چقدر عداب میکشیدم وقتی...
27 آذر 1392

یه روز برفی ...

یه ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام جانانه تو این روزای سرد واسه خوشگلم و دوستای خوبم مامانی الان که دارم ای پستو برات مینویسم داره برف میاد اونم چه برفی از جنس تبریزیش که واقعا هوا سرده طوری که همه ماشین اینا گیر کردن و همه جا یخ بندونه دیشب که داشت برف می اومد با عمه و بابایی شال و کلاه کردن رفتین بیرون کلی برف بازی کردین که خیلی ذوق کرده بودی و به برف می گفتی بَرس منم از پنجره نگاتون میکردم اینجوری ببخش ازاین بهتر نمیشد عکس بگیرم اینم از امروز که چون هوا بس نا جوانمردانه سرد بود برف رو به پای شما اوردیم که از نزدیک با برف...
22 آذر 1392